ستاره پر پر میکنی...ای نازنین گریه نکن...پروانه آتش میزنی...تو اینچنین گریه نکن...
توی فرودگاه راه رفتنو دوست دارم.خیلیها میگن محیط دلگیریه اما من اونجا دلم نمیگیره. یه شب بهاری تو فرودگاه منتظر نشستن پرواز داداشم بودم.کل اونجارو متر کردم.
جالبه مامان اونشب با کلی جیغ و ویغ لباس مشکیمو در اورده بود و مرتب و آرایش کرده فرستاده بودم پیشواز داداشم. یه مانتو آبی فیروزه ای و شال سرش با یه دسته گل رز صورتی.موهام هم مثل همیشه باز و بلند به قول داداشم پریشون.رفته بودم تو فکر.حوصله ام هم سر رفته بود کلا کلافه شده بودم.ده بار آینه در اوردم خودمو نگاه کردم و مطمئن شدم برق لبم هنوز هست و موهام مرتبه و 3بار عطر زدم به خودم.کم کم اعصابم داشت ناراحت میشد.موبایلمو در اوردم و یه کم بهش ور رفتم.
سرمو بلند کردم جلوم 3تا خلبان وایساده بودن.سرمو انداختم پایین.اما یه چیزی قلقلکم داد دوباره.سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشمای سیاه یکیشون.سیاه بود.با دقت داشت نگام میکرد.اخمامو کردم تو هم و بلند شدم رفتم اونورتر.
نشستن پرواز داداشم از بلندگو اعلام شد و من بلند شدم رفتم سمت جایی که باید منتظر میموندم و داداشم میتونست پیدام کنه.بعد داداشم بود که سمتم اومد و محکم بغلم کرد.از اشک چشمام تار شده بود.آغوش خوبش...امنیت شونه هاش...کل مسافرا و مردم با تعجب نگامون کردن حقم داشتن ما دوتا کمترین شباهتو داریم.احتمالا می خواستن ربط مارو پیدا کنن.از تو آغوش داداشم.نگاهم افتاد به همون چشمای سیاه.برقش اضطراب آور بود.صورتم خیس بود از اشکا هنوز اما اون چشما هنوزم زل زده بود بهم.داداشم متوجه شد و برگشت نگاهشو دوخت به چشمای سیاه. یه لحظه چشماش گرد شد و گفت:دانی؟!
من نگاهم بین دادشم و چشم سیاه که حالا اسمش دانی بود گردش میکرد.دانی تعجب تو چشماش مشخص بود اومد سمت داداشم.همو بغل کردن و مشخص شد دوستای قدیمی هستن.دانی زل زد بهم و رو به داداشم گفت:خانومتو معرفی نمیکنی؟
داداشم با خنده گفت:خواهرم رو!
چشمای دانی خندید.تمام مدت تو ذهن من این بود که :چه چشمای سیاه و درشتی!
با کلی اصرار با دانی همراه شدیم.مارو رسوند خونه و به زور قرار شد شب بعدش باهم بریم شام بیرون.من کل طول راه حرفی نداشتم بزنم.کلا نظر خاصی نداشتم.ساکت بودم طوری که داداشم چندتا گوشه و کنایه ظریف اومد:مجسمه یخی!
اونشب از تب و تاب اومدن داداشم خسته شدم و خوب خوابیدم.عصر فرداش دانی اومد دنبال داداشم و طبق قرار قبلی نتونستم نه بگم و نرم چون خودم موافقت کرده بودم شب قبل.شام رو تو سفره خونه گاندی خوردیم.دانی کلا حواسش شدید به من بود. بدون لباس فرم شق و رقی شب قبلو نداشت.ترسم کم کم ازش ریخت.شاید چون نگاهش مهربون بود.داداشم رفت دستشویی که دانی گفت:چرا نگاهم نمیکنی؟
سکوت کردم و نگاهش کردم.
گفت:به خاطر تو خیلی ریسک کردم دیشب.اما تو انگار نه انگار.
گفتم:به خاطر من یا به خاطر دل خودتون؟
زل زد تو چشمام.بازم برق اضطراب آور توش بود.
گفت:منو بازی نده خانوم کوچولو.از تو سالن نتونستم ازت چشم بردارم.
پوزخند بدی زدم و گفتم:مشکل چشمای شماست! یه دکتر برین.
اونم گفت:مشکل چشمای خیس تو بود که منو گرفتار برقش کرد.
داداشم اومد.رفتم دستشویی و خودمو مرتب کردم. تو آینه متوجه شدم گونه هام صورتی شده.برگشتم و دیدم داداشم تنها نشسته.سوال نکردم و نشستم کنارش.با سالاد غذا بازی میکردم که گفت)):دانی رفت تو ماشین.خواست باهات صحبت کنم.میخواد باهات بیشتر آشنا شه.منم گفتم خواهرم 23سالشه و بهتره خودت باهاش صحبت کنی.تا اینکه من دخالت کنم .))
خب مسلما انتظار شماهارو میدونم. یه دختر لپ قرمز فیلمای فارسی!کلی خجالت و بعدم بعله و عقد و عروسی.اما متاسفم!من اون دختر نبودم.من دختر سرکش و غیرقابل پیشبینی هستم.به هر حال فکر کنم هر کس خودشو بیشتر میشناسه.اول متوجه شدم کم کم داره هرسم در میاد!بعد عصبانی شدم اما خب چون دلیل واضحی نداشتم واسه عصبانیتم نداشتم سعی کردم منطقی فکر کنم. به هر حال دانیم آدمه.پس بهتره مودبانه ردش کنم.راه افتادم سمت ماشین دانی.بدون حرف سوار شدم. نگام کرد و شروع کرد راجع به خودش صحبت کردن.از زندگیش، خانواده اش،کارش،روابط قبلیش،سلیقه اش و هزارتا چیز دیگه.منم سکوت کردم و گوش کردم.کم کم دیدم بر خلاف تصورم دانی نه بچه است نه لوس و نه مغرور.توجه کردم بهش و فکر کردم.رد کردنش قابل قبول نبود. یعنی دلیلی نداشتم واسه رد کردنش.فقط موافقت کردم روش فکر کنم.اما کو فکر آزاد و خیال راحت؟اصلا تمرکز ندارم. یه هفته است دارم فکر می کنم اما اصلا یادم نیست به چی فکر کردم.دیروز دانی رو دیدم باهم حرف خاصی نزدیم فقط بحث اجتماع و مردم و شر و ور!وقت خداحافظی فقط پرسید جواب نمیدی؟
منم گفتم:نمیدونم!
اونم چشماش گرد شد از تعجب!حرفی نزد اما خب مسلما داشت فکر میکرد عجب دختر خلی که به یه پسر با قیافه ی خوب و تیپ خوب و شغل خوب و پول واخلاق خوب میگه نمیدونم!؟
جوابی ندارم!هنوزم تو فکرم.جوابی ندارم.دیشب کلی غلت زدم و بد خوابیدم.اما هنوز تصمیم نگرفتم.خدا کنه زودتر اوضاعم رو به راه بشه.دارم کم کم خودمم شک میکنم نکنه ضربه باطوم دو هفته پیش کار خودشو کرده و من مغزم به کل تکون خورده...!
تا بعد
رز صورتی
پیوست:خیلی موضوع داشتم واسه نوشتن اما راستش نمیشد همه اش رو بنویسم و اینو اول نوشتم.
پیوست۳:۲روز پیش احضاریه دریافت کرد ساختمونمون از طرف دادگاه.به جرم گفتن الله اکبر!تصور کن!؟اینجا گفتن نام خدا هم جرمه!آره اینجا ایرانه!مسخره است!