توی فرودگاه راه رفتنو دوست دارم.خیلیها میگن محیط دلگیریه اما من اونجا دلم نمیگیره. یه شب بهاری تو فرودگاه منتظر نشستن پرواز داداشم بودم.کل اونجارو متر کردم.
جالبه مامان اونشب با کلی جیغ و ویغ لباس مشکیمو در اورده بود و مرتب و آرایش کرده فرستاده بودم پیشواز داداشم. یه مانتو آبی فیروزه ای و شال سرش با یه دسته گل رز صورتی.موهام هم مثل همیشه باز و بلند به قول داداشم پریشون.رفته بودم تو فکر.حوصله ام هم سر رفته بود کلا کلافه شده بودم.ده بار آینه در اوردم خودمو نگاه کردم و مطمئن شدم برق لبم هنوز هست و موهام مرتبه و 3بار عطر زدم به خودم.کم کم اعصابم داشت ناراحت میشد.موبایلمو در اوردم و یه کم بهش ور رفتم.
سرمو بلند کردم جلوم 3تا خلبان وایساده بودن.سرمو انداختم پایین.اما یه چیزی قلقلکم داد دوباره.سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشمای سیاه یکیشون.سیاه بود.با دقت داشت نگام میکرد.اخمامو کردم تو هم و بلند شدم رفتم اونورتر.
نشستن پرواز داداشم از بلندگو اعلام شد و من بلند شدم رفتم سمت جایی که باید منتظر میموندم و داداشم میتونست پیدام کنه.بعد داداشم بود که سمتم اومد و محکم بغلم کرد.از اشک چشمام تار شده بود.آغوش خوبش...امنیت شونه هاش...کل مسافرا و مردم با تعجب نگامون کردن حقم داشتن ما دوتا کمترین شباهتو داریم.احتمالا می خواستن ربط مارو پیدا کنن.از تو آغوش داداشم.نگاهم افتاد به همون چشمای سیاه.برقش اضطراب آور بود.صورتم خیس بود از اشکا هنوز اما اون چشما هنوزم زل زده بود بهم.داداشم متوجه شد و برگشت نگاهشو دوخت به چشمای سیاه. یه لحظه چشماش گرد شد و گفت:دانی؟!
من نگاهم بین دادشم و چشم سیاه که حالا اسمش دانی بود گردش میکرد.دانی تعجب تو چشماش مشخص بود اومد سمت داداشم.همو بغل کردن و مشخص شد دوستای قدیمی هستن.دانی زل زد بهم و رو به داداشم گفت:خانومتو معرفی نمیکنی؟
داداشم با خنده گفت:خواهرم رو!
چشمای دانی خندید.تمام مدت تو ذهن من این بود که :چه چشمای سیاه و درشتی!
با کلی اصرار با دانی همراه شدیم.مارو رسوند خونه و به زور قرار شد شب بعدش باهم بریم شام بیرون.من کل طول راه حرفی نداشتم بزنم.کلا نظر خاصی نداشتم.ساکت بودم طوری که داداشم چندتا گوشه و کنایه ظریف اومد:مجسمه یخی!
اونشب از تب و تاب اومدن داداشم خسته شدم و خوب خوابیدم.عصر فرداش دانی اومد دنبال داداشم و طبق قرار قبلی نتونستم نه بگم و نرم چون خودم موافقت کرده بودم شب قبل.شام رو تو سفره خونه گاندی خوردیم.دانی کلا حواسش شدید به من بود. بدون لباس فرم شق و رقی شب قبلو نداشت.ترسم کم کم ازش ریخت.شاید چون نگاهش مهربون بود.داداشم رفت دستشویی که دانی گفت:چرا نگاهم نمیکنی؟
سکوت کردم و نگاهش کردم.
گفت:به خاطر تو خیلی ریسک کردم دیشب.اما تو انگار نه انگار.
گفتم:به خاطر من یا به خاطر دل خودتون؟
زل زد تو چشمام.بازم برق اضطراب آور توش بود.
گفت:منو بازی نده خانوم کوچولو.از تو سالن نتونستم ازت چشم بردارم.
پوزخند بدی زدم و گفتم:مشکل چشمای شماست! یه دکتر برین.
اونم گفت:مشکل چشمای خیس تو بود که منو گرفتار برقش کرد.
داداشم اومد.رفتم دستشویی و خودمو مرتب کردم. تو آینه متوجه شدم گونه هام صورتی شده.برگشتم و دیدم داداشم تنها نشسته.سوال نکردم و نشستم کنارش.با سالاد غذا بازی میکردم که گفت)):دانی رفت تو ماشین.خواست باهات صحبت کنم.میخواد باهات بیشتر آشنا شه.منم گفتم خواهرم 23سالشه و بهتره خودت باهاش صحبت کنی.تا اینکه من دخالت کنم .))
خب مسلما انتظار شماهارو میدونم. یه دختر لپ قرمز فیلمای فارسی!کلی خجالت و بعدم بعله و عقد و عروسی.اما متاسفم!من اون دختر نبودم.من دختر سرکش و غیرقابل پیشبینی هستم.به هر حال فکر کنم هر کس خودشو بیشتر میشناسه.اول متوجه شدم کم کم داره هرسم در میاد!بعد عصبانی شدم اما خب چون دلیل واضحی نداشتم واسه عصبانیتم نداشتم سعی کردم منطقی فکر کنم. به هر حال دانیم آدمه.پس بهتره مودبانه ردش کنم.راه افتادم سمت ماشین دانی.بدون حرف سوار شدم. نگام کرد و شروع کرد راجع به خودش صحبت کردن.از زندگیش، خانواده اش،کارش،روابط قبلیش،سلیقه اش و هزارتا چیز دیگه.منم سکوت کردم و گوش کردم.کم کم دیدم بر خلاف تصورم دانی نه بچه است نه لوس و نه مغرور.توجه کردم بهش و فکر کردم.رد کردنش قابل قبول نبود. یعنی دلیلی نداشتم واسه رد کردنش.فقط موافقت کردم روش فکر کنم.اما کو فکر آزاد و خیال راحت؟اصلا تمرکز ندارم. یه هفته است دارم فکر می کنم اما اصلا یادم نیست به چی فکر کردم.دیروز دانی رو دیدم باهم حرف خاصی نزدیم فقط بحث اجتماع و مردم و شر و ور!وقت خداحافظی فقط پرسید جواب نمیدی؟
منم گفتم:نمیدونم!
اونم چشماش گرد شد از تعجب!حرفی نزد اما خب مسلما داشت فکر میکرد عجب دختر خلی که به یه پسر با قیافه ی خوب و تیپ خوب و شغل خوب و پول واخلاق خوب میگه نمیدونم!؟
جوابی ندارم!هنوزم تو فکرم.جوابی ندارم.دیشب کلی غلت زدم و بد خوابیدم.اما هنوز تصمیم نگرفتم.خدا کنه زودتر اوضاعم رو به راه بشه.دارم کم کم خودمم شک میکنم نکنه ضربه باطوم دو هفته پیش کار خودشو کرده و من مغزم به کل تکون خورده...!
تا بعد
رز صورتی
پیوست:خیلی موضوع داشتم واسه نوشتن اما راستش نمیشد همه اش رو بنویسم و اینو اول نوشتم.
پیوست۳:۲روز پیش احضاریه دریافت کرد ساختمونمون از طرف دادگاه.به جرم گفتن الله اکبر!تصور کن!؟اینجا گفتن نام خدا هم جرمه!آره اینجا ایرانه!مسخره است!
حال و احوالم بهم ریخته است...تورو خدا نگین چرا!دوهفته است میام صفحه رو باز میکنم و اما نمی تونم بنویسم...همه چیز بهم ریخته هم بیرون از خودم هم توی خودم...انقدر زیاد شدن قضایا که نمیدونم از کجاهاش تعریف کنم بلکه یه ذره تخلیه روانی بشم...خدا میدونه این پست قراره چه جوری در بیاد...
خوب من تو ستاد کار میکردم.مدیر قسمت تبلیغات بودم.خب مسلما مشخصه کدوم طرفی بودم.بعد از کلی زحمت و زور زدن با این تقلبهای آشکار کل زحمات ما به فنا رفت. یادمه تو خیابون خانوم محترمی که سنی هم داشت یه سوال پرسید:اگه کاندید شما برنده نشه چیکار میکنین؟
گفتم: یه قبر واسه خودم میخرم و خلاص!
شب انتخابات تا صبح قلب درد کشیدم و حرص خوردم اما...شکست سختی بود.نه تنها برای من بلکه برای اکثر مردم.با تعجب فهمیدم هنوز زنده هستم و نفس میکشم و قبر هم نخریدم.دقیقا فاجعه همین جای قضیه است!چهار سال زندگی تو جهل و زجر!مرگ تدریجی توی خفقان!
سیل خواهر ها و برادرهام که زیر کتک گرفته میشن و با تیر طرف میشن!نبرد نا برابر!اشکهام تو این هفته دائم میومد!هر تصویر...هر صدای الله اکبر...هر بوق و شعار دردم رو زیاد کرد.دارم خفه میشم. همه اش میگم :پس عدل خدا کو؟؟
سیاه پوشم یه هفته است!تو تظاهرات جلو چشمم پسری رو زدن با تیر! آخه درد یکی دوتا نیست!
تو همین اوضاع اثاث کشی کردیم.حالا تصور کن چه جوری!از طرفی کار تو ستاد تا صبح.صبح تا شب اثاث کشی و کلاس فرا درمانی و هزار اتفاق مختلف!
از ترم دو فارغ التحصیل شدم!ترم سه شروع شد.اصلا باورم نمیشه!اتفاقات افتاده رو دور تندش! عین فیلما!
از طرفی روابطم یهو تغییر کرده!جالبه برای خودم.اتفاق پشت اتفاق!قطع ارتباطها،وصل شدنهای مجدد!
آشناییهای عجیب.مثلا تو مترو با کسی آشنا شدم که خنده دار بود برام اولش قضیه.قرار بود برم بازار واسه پارچه ستاد!تنهایی رفتم.از متروی میرداماد سوار شدم و چون تو بخش زنونه جا نبود رفتم بخش مختلط!چشمتون روز بد نبینه دوتا مرد عوضی بند کردن به من.رو به روم وایساده بودن.توجهی نکردم.اما رفتارشون خارج از تحمل میشد کم کم.تو ایستگاه بعدی یه پسر هم سن و سال من با لباس سبز سوار شد و اومد کنار من با چند قدم فاصله ایستاد.نگاهش افتادبه دستبند من.من سرم رو انداختم پایین.اون دووتا مردا بیشتر وقاحت به خرج دادن و حرفای مفت میزدن.اعصابم بدجوری خورد شده بود.هیچکس هیچی بهشون نمیگفت.زیر چشمی اطرافو نگاه میکردم بلکه صندلی خالی شه...اما خبری نبود!بازم زمان گذشت و اونا پروتر شدن! یهو دیدم یکی دستمو کشید و به زور منو هدایت کرد اونورتر.چشمام افتاد تو چشماش.همون پسره بود با دستبند سبز.منو کشید گوشه و وایساد رو به روم طوری که ارازل منو نتونن ببینن!آروم گفتم:مرسی.
فقط لبخند زد و پرسید از کدوم ستاد هستی و اینجا چیکار میکنی و ...
باهم صحبت کردیم اونا ستاد شرق بودن. قرار شد باهم بریم تبلیغ و از این شرو ورها و ایستگاه 15 خرداد جدا شدیم. اون آدم به راحتی خودشو با اکیپ کاریه ما جفت کرد.تو تظاهرات باهم بودیم و موقع تیر اندازی مواظبم بود.به زور منو از جمعیت خارج کرد و موقعی که با باطوم منو نشونه رفتن خودشو انداخت جلو!جلو چشمم به خاطر من کتک خورد.وقتی اینو دیدم مثل روانیها افتادم به جون اون عوضیها که میزدنش!چندتا باطوم بهم زدن.منتظر بودن بگم غلط کردم.اما نگفتم.فقط داد میزدم:وطن فروشا!
وقتی تا شدم ولم کردن.بیچاره دوستم!دلم سوخت نمیتونست راه بره اما لبخند میزد و من از لبخندش گریه ام گرفت.نه از درد تنم از درد روحم.حس میکردم روحم زخمی شده.باهم برگشتیم خونه.رسوندم و رفتم خونه.شب تماس گرفت و حرفش جالب بود.گفت: ((حمایتت باعث شد و درد رو نفهمم اونجا.تو خودتو ندیدی که چطوری داد میزدی و اونا میزدنت بازم نمی تونستن خفه ات کنن!حتی با اینکه درد داشتی با نفرت نگاشون میکردی و بهشون میگفتی وطن فروشا!لذت بردم از شجاعتت.مثل گرگ شده بودی))
16هم تولد پاکیه عسل بود.خوشحالم دختر کوچولوم داره بال و پر میگیره و 2ساله پاک شده.روز تولدش فقط نگران بودم نکنه حس خوبی نداشته باشه.اما همه چیز خوب بود.همه بودیم و دورش میگشتیم.
اینجوری ثابت میشه دوستیها.نه با چشم و ابرو و عشوه ها!روز انتخابات من با سه نفر کات کردم.
دلیلشم فقط خودشون بودن.رفتارهای غلط و زشتشون.کسایی که حتی به افکار من احترام نمیذاشتن!آقا جون من فقط جسم نیستم.روح و ذهن هم دارم.جز دوتا چشم قشنگ روح سرکشی هم دارم.لمس روح من سخته اما غیر ممکن نیست!
تو این هفته 3نفر برگشتن تو رابطه با من!خدا میدونه عجیبه برام اما دارم سعی میکنم حکمتشو درک کنم.رفتن ها و اومدنها همیشه با حکمت خاصی همراهه!مطمئنم!
و یه نتیجه ی عجیب!من تغییر کردم از لحاظ رفتاری و روحی.ظرفیتم بالا تر رفته.جنبه ی بحث و انتقاد پیدا کردم و روحم خلاص شده.آرامش عجیبی دارم.آرامشی که همه رو آروم کرده تو اطرافم.سکوتی که مامان میگه بهش رمز آلود و آرامش بخش.و دوستم عسل میگه سکوت آتشین!
باور نکردنیه و جالب.
تا بعد
پیوست:سرما خوردم ناگهانی.
پیوست2:روز مادر با تاخیر مبارک.به خصوص به آنای ناز و گلم و مامان مهربون خودم که هم مامان بود برام هم بابا.
پیوست3:چه پست غاراشمیشی!!!سر و ته ش معلوم نیست اصلا!
رز صورتی
خونه ی جدید...آینه و قرآن و ظرف آب و چندتا بنفشه... اثاثهای بسته شده...یه عالمه رز سفید... چشم انداز شهر غبار گرفته...و دل گرفته ام...
تلفنم زنگ میزنه...عسل دعوتم میکنه باهم بریم عکاسی...و میریم...6تا عکس 3در 4 ...خیابان شلوغ...مردم...تبلیغهای سرخ و سفید و سبز...و دل گرفته ام...
کافه...قهوه فرانسه...تلخ تلخ با ته شیرین...مثل روزای من...سیگار...حرفهای سیاسی...دوتا دختر بانمک رو به روم هستند...لبخند میزنن...منم لبخند میزنم...اس ام اس میزنم...بی جوابه...نگاهمو میدوزم به پوستر فروغ...لبامو جمع میکنم و زل میزنم ته فنجون...و دلم بیشتر میگیره...
تو خیابون...شلوغی...فریادها...روبانهای رنگی...هرکس چیزی میگه...انعکاس صداها توی گوشم... دستهام پر شده از پوسترها...باید برم خونه...اما ته دلم با خونه نیست...راه میوفتم سمت خونه...توی تاکسی هرکس چیزی میگه...توی نیاوران ناخودآگاه میپرم پایین و زنگ میزنم عسل...میگم عسل بیا نیاوران...دلم خیلی گرفته...به انگشترش زل میزنم...به دستام گشاده...
خیابون فرهنگ سرا...کوچه پس کوچه ها...نم بارون...سرده اما مهم نیست...زل زدن به دونه دونه ی خونه ها و تصور کسی توی هر خونه...بغض...دلم گرفته...ضربان قلب کوچکم که اندازه مشتهامه...
تلفن زنگ میزنه...عسل...برمیگردم توی کوچه ی فرهنگسرا...با کلی پوستر و پارچه و شعار سبز... سوار میشم...پارچه هارو پخش میکنم...پوسترهارو...بادکنکها...علامتهای پیروزی...اس ام اس بی جواب...دلم داره میترکه...شادمهر میخونه...پیاده میشم زیر بارون...پوستر بالای سرم میگیرم...اشکهام با بارون قاطی میشه...بین ماشینا راه میرم...عکاسی عکس میگیره...مهم نیست...من سبزم...مثل چشمام...چقدر بارون خوبه...آدم راحت زیر گریه میکنه...بدونه اینکه کسی بفهمه...
سمت ولی عصر...ترافیک...شعار...سبز...من...ما...همه...لبخند میزنم...
توی ولی عصر درگیر میشم...با یه سرخ نشان...همه درگیر میشن...برمیگردم سمت ماشین...ضربه ای به کتفم میخوره...درد...تا میشم...صداها قاطی میشه...درد...عسل بالای سرمه...داد میزنه...میان کمک...فحشهاو فریادها...سرم رو بالا میگیرم...باطوم به دستها رو میبینم... یادم نیست چه جوری میرسم به ماشین...تو ماشین دستم حرکت نمیکنه از درد...مهم نیست...مهم نیست...قلبم سبزه...سبز سبز...و دل کوچیکم غمگین...جای باطوم میسوزه...
عسل میپرسه...جواب نمیدم...فکر میکنه نشنیدم...بلند میگه:تو امشب چته؟...جواب نمیدم...سرم میچسبه به شیشه...دلم اندازه ی یه دنیا گرفته...تو فکرمی...تو ذهنم...تو با منی...لبخند میزنم...
غرور بودنت...بودن کمرنگ اما موندنیت...تو با منی...حست میکنم...هر لحظه با قلبم...
دلم گرفته ام...دستهای تنهام...آغوش خالیم...و تو...
تو راست میگی...من یه احمقم!بدون تو احمقترم!منو ببخش...
تا بعد
رز صورتی
پیوست:دستم کبود شده!مسخره است!حتی درد و حس نمیکنم...شاید چون درد قلبم بیشتره....
شبهای بی انتها ی سراسر دلهره و سراسر دعا...اضطراب...ترس...اشک...نذر و نیاز...
شب آخر...صدای گرفته اش...سرفه های خشکش...امواج دوست داشتنش...وکیلش...
و من...دعا...نگرانی...دوست داشتن...اشکهای یواشکی...
دلم می خواست بغلش کنم...دلم میخواست دستهام رو توی موهاش بکشم...بوی تنش رو حس کنم...
شب سختی بود برام...
اما صبح روشنی برام به ارمغان اورد...تماسهای نیم ساعت به نیم ساعت...غلت زدن توی تخت...افکار درهم...مادرم بالا سرم نشسته بود...نگاش میکردم...میگفت:صبر داشته باش...دعا کن...آروم باش...
صداش توی ذهنم میپیچید...دعا...دعا...دعا...
نشستم رو تخت سیگار روشن کردم...مادرم راه میره توی اتاق...ساعت 11:46صدای زنگ تلفن میپیچه...برمیدارم...
صداش آرومه:تموم شد...درست شد...
تلفنو قطع میکنه...اشکهام روان میشه...رو به آسمون میگم خدایا شکرت که امانتیم رو حفظ کردی...مامان آغوشش رو به روم باز میکنه...هق هق گریه ام بلند میشه...میگم:تموم شد...همه چیز درست شد...
لبخند میزنه...میگه:خوشحالم...
تنهام میذاره و میره برام قهوه بیاره...توی ذهنم کهریزک میاد...دلم میخواد همین الان نذرم رو ادا کنم...بلند میشم بعد از دو روز موهامو شونه میکنم...آنا میاد توی ذهنم...دوست مهربون و دلپاکی که دعا کرد برام...میرم کنار پنجره و شهر رو نگاه میکنم....دعا میکنم هرجا که هست شاد و خوشبخت باشه...
مامانم کنارم ایستاده و میگه: به چی فکر میکنی؟
میگم:به او...به شما...به آنا...به همه ی کسایی که مشکل دارن...داشتم دعا میکردم مشکل همه حل بشه...
نگاهم کرد...توی نگاهش تایید بود...باهم زل میزنیم به شهر غبار گرفته...باد شدیدی می وزه...انگار میخواد شهر رو پاک کنه...
تا بعد
رز صورتی
پی نوشت:روزهای بدی رو گذروندم...الان خوبم...فقط یه کم تجدید قوا لازم دارم...خدایا شکرت...
زل میزنم به صفحه ی مانیتور…وبلاگت هک شده…یه دردی توی سینه ام میپیچه…دستم رو میذارم رو قلبم…دوباره نگاه میکنم…ساعت 3صبحه…یاد تماست میافتم…گوشی رو که گذاشتی پاهام سست شد نشستم جلوی مامانم…احتیاجی به توضیح نبود….مامان فهمید حالم عادی نیست…بلند شدم رفتم سراغ وبلاگت…بسته نبود اما بدون مطلب و خالی رو به روم دهن کجی میکرد!خدا میدونه چه حالی شدم.یاد دلشوره ی شب قبلش افتادم.دردم بیشتر شد.یادته گفتم:تورو خدا مواظب خودت باش!
حس میکردم یه اتفاقی قراره بیفته.نفسم بند میاد!مامان پشت سرمه!صداشو میشنوم!
-وای!سراغش رفتن؟
سرمو تکون میدم.بغضم سنگین میشه…نفسم رو به سختی میدم بیرون و میگم : آره!
نگرانی مادر گونه مامان توی صداش هجوم میاره.سعی میکنه راه حلی پیدا کنه.
-بریم سراغ فلانی؟میخوای بگی بیاد اینجا بمونه؟میخوای به وکیلم بگم؟
بغضم سنگینتر میشه.یهو بلند میشم.مانتو میپوشم.مامان میگه:کجا میری؟
خودمم نمی دونم!نگاهش میکنم.نگاهم پر از درده!مامان بغلم میکنه.میپرسه:خیلی ناراحتی؟
جوابی نمیدم اما درد توی قلبم میپیچه…با خودم میگم الان تو کجایی؟جایی رو داری بری؟نکنه بیان سراغت؟
به مامان میگم:میخوام برم بیرون.
میپرسه:میری پیشش؟جاشو میدونی؟
سرم تکون میدم…یعنی نه!
میپرسه:پس کجا میری؟
میشینم روی صندلی و میگم: نمی دونم!
شب شده…تو نیستی…خوابم نمیره!تو کجایی؟
صبح شده…تو زنگ زدی…گفتی جات خوبه…اما من پریشونم…دلشوره دارم…
التماس میکنم بهت:مواظب خودت باش…
بغضمو قورت میدم.نباید گریه کنم…باید باور کنم که امید توی وجودم زنده است…
ظهر میخوابم…کابوس میبینم…خیس از اشک میپرم از خواب…توی دلم ناله میکنم و رو به خدا میگم…مواظب امانتی من باش…
مامان بالا سرمه…تو زنگ میزنی…آروم میشم…یه چیزی ته دلم میگه یکی مواظبته…اما بازم میگم مواظب خودت باش…نه به خاطر من…به خاطر خودت…کوچولوی مردادیه من…بغضم رو قورت میدم و نگهش میدارم واسه ی روز تولدت...روزی که بتونم زل بزنم تو چشمات و خدا رو شکر کنم که هستی… توی آغوشت فرو برم و خدا رو شکر کنم که این روزا تموم شدن…
بازم میگم…مواظب خودت باش…نه فقط به خاطر من…به خاطر خودت و کسایی که مثل من توی نگرانی دارن دست و پا میزنن…
رز صورتی
پ.ن:به زور تونستم بنویسم.میدونم کلی حرف جا مونده…اما همینم غنیمته…دعا میکنم...الان حالم بد نیست... نگرانم...نگرانه کسی...
دلت گرفته باز...از همه چیز...از روزهای یکسان...از حرفهای یکسان...از کمبودهای یکسان...وقتی آدمها عوض شدن و فقط تظاهر،تظاهر و تظاهر هستند...وقتی شهر زیر بار دروغها و نیرنگها خاکستری میشه و تو میمونیو یه هوای خفقان آور و مسموم...و آوارهایی که رنگ به رنگ و مدل به مدل سرت خراب میشه...و یه عالمه دروغ که دیگه حالت رو لحظه به لحظه بدتر میکنه...دلت میخواد توی میدون شهر داد بزنی و هرچی دلت میخواد رو خالی کنی روی سر مردم!امان از دست همین مردم!
تو مغروری...غرور به پاکی و قداست خودت...قداستی که زیر خروارها ریا پنهانش کردی...ریا؟بله ریا!
تو هم ریاکاری...مثل همه...نگو که نه!تو رک نیستی حتی با خودت...برو جلوی آینه...توی چشمات نگاه کن!به این فکر کن که چندتا دل رو شکستی؟چندتا؟چندتا ناله و نفرین رو به جون خریدی؟چند بار دروغ گفتی؟چندبار برای رضای خودت همه چیز رو به حساب مردم گذاشتی؟چی شد مغرور؟چرا جرات نکردی؟هان؟ترسیدی؟مگه چشمای خوشگلت ترسم داره؟نگاه جذابت چی؟از اونم میترسی؟
میدونی تو دل خیلیها رو شکستی...خیلی کارا کردی...خیلی راه هایی رو رفتی که نباید میرفتی ...آخرش چی شد؟به کجا رسیدی؟به اینکه عذاب وجدانت لحظه به لحظه داغت میکنه؟ میسوزونه؟ حقته!حالا بچش!یادته به خاطر غرورت از خیلی چیزا گذشتی؟اینبار از اینم بگذر!مثل هر شب!مثل هر روز...مثل همیشه!
طعم تلخ لحظه های نیمه شب یه دختر صورتیه بدون نقاب!
.
.
.
.
.
.
.
نیمه شب که حرفهایی تو مغزت راه میرن همینن!آدم باد حداقل با خودش رک باشه،مگه نه؟
فعلا
رز صورتی
بعد نوشت:فکر کنم چشمم شوره!
بعد نوشت2:بغض لعنتی نمیترکه!حتی نمیدونم بغض از کجاست!دلم میخواد فرار کنم!
راستش یه پارتیه یه نفره گرفتم واسه خودم.یه لیوان چای داغ و سیگار کمل و یه شکلات چیچک نارگیلی و آهنگ جدید بلک کتز به نام برو و وبلاگم...
با دل راحت یه قلپ از لیوانم مینوشم و آهنگی رو که دیشب دانلودش تا 6صبح معطلم کرد و گوش میدم و مینویسم.به خودم فکر میکنم.به خانواده ام. به دوستام.
دلم برای آنا تنگ میشه و میرم سراغ وبلاگش.آپ جدیدش رو با لذت می بلعم.خودمو توی محیط عروسی تصور میکنم.داستانهاش ظریف و زنانه است.خودشم لطیف و نازنین و شیرین.براش کامنت میذارم تا بدونه لذت بردم مثل همیشه و منتظر داستان بعدیم.
کتاب انسان از منظری دیگر رو ورق میزنم.اما حسش نمی یاد.دلم واژه های رمانتیک میخواد.یه داستان با کشمکشهای عاشقانه ی پخته از اون مدلهایی که همه اش خودتون رو میذارین جای قهرمان زن داستان و لذت میبرین...
بوی معجون گلگاوزبون میاد.مثل اینکه حاضر داره میشه واسه نوشیدن.واییی عاشقشم!
میدونین خوشحال کردن من اصلا کار سختی نیست.با یه چیز کوچولو مثل یه آهنگ یا یه نوشته ی وبلاگ خوشحال میشم.
چند وقته بدجوری آماده ی شروع رابطه با جنس مخالف هستم.یه پسر موجه و خوب.با رفتار درست و اصیل.کسی که دوست داشتن رو درک کنه و روابط رو با احترام جلو ببره.مهربون باشه و ضعیف نواز و یه دوست خوب!دوست ندارم براش تظاهر کنم.دوست دارم خودم باشم.کسی که لطافتهای زنانه ی منو حس کنه و باهام مثل یه مرد رفتار نکنه.از لطافتهای زنانه ام لذت ببره.
دیشب توی فیس بوک چرخیدم و مردم رو نگاه کردم.پروفایل دوست قدیمیم نوشین رو دیدم که با عکس خودش و دوستش کامل شده بود.خیلی ذوق کردم.واقعا بهم می اومدن.دست به دعا برداشتم و از خدا خواستم که همیشه شاد و خوشحال باشن.
سه شنبه شقایق اومد پیشم و خدا میدونه چقدر حضور دوست داشتنیش توی روحیه ام تاثیر داشت.البته دعوا هم میکنیم به نوبه ی خودمون اما در نهایت ته دلمون هیچی نیست.تا جمعه بود که همه اومدن خونمون.لذت داشتن دوستای خوب رو نمیشه توصیف کرد.کورش هم اومد.یکی از دوستداشتنی ترین دوستام.مامانم واسش فال فهوه گرفت.باهم راجع به کار بحث کردیم.
جای آنا خالی!کجاست تا ببینه منم مثل خودش با آهنگ میرقصم و کارامو انجام میدم.هنوز آدرس این بلاگ رو بهش ندادم.راستش اون یکی بلاگم همچنان پرچمش بالاست.ولی این بلاگ اصلیمه.باید آدرش رو به آنا هم بدم.
مرسی بابت نظرات خوشگلتون دوستان.خدایی هر دفعه میخونم تو دلم کلی ذوق میکنم.فقط اگه تاخیر دارم توی جواب کامنتها و سر زدن بهتون شرمنده ام.تا میام میگم اینبار حتما میرم بلاگشون اما...
هنوز چند نفری لینک نشدن و کلی کار دارم.امروز لینک میکنم.
فعلا
رز صورتی
بعدا نوشت1:دلنشین بودن فکر کنم یه هنره!کاش منم این هنر رو بلد بودم...
بعدا نوشت2:فصل بهار شده و ...![]()
![]()
![]()
حالا پیدا کن پرتقال فروش را!![]()
دلم خیلی گرفته دوست من.خیلی خیلی زیاد.آره دوستم چرخه زندگی بر وقف مرادم نبود اومدم باهات درد و دل کنم.آخه گاهی برای درد و دل کردن هم کسی نیست...نه اینکه نباشه اما دلت نمی یاد این آدمهای نازنین رو آزار بدی با اشکهای بی بهانه ات.
دوستم دلم شکسته.میشه منو توی آغوشت راه بدی؟فقط برای چند ثانیه بهم اطمینان بدی همه چیز رو به راه میشه؟میشه اشکامو پاک کنی؟میشه حرفامو گوش کنی؟میشه؟
چرا همیشه چرخه روزگار ما اینجوری باید دلت رو بشکونه و بعد که خوب دلت شکست هدیه ای رو بهت بده که بی ارزش شده برات؟چرا همیشه انگار روزگار باهات بازی میکنه؟چرا؟
دوستم خیلی دلم گرفته.میشه محکمتر فشارم بدی توی آغوشت؟بدون توجه به انکه زن هستم یا مرد؟زشتم یا زیبا؟میشه بذاری صدای قلبت بهم آرامش بده؟حرفی نزن می خوام بهتر حست کنم...
دوست من به نظرت میشه از پشت یه مشت سیم و کاغذ و حرف کسی رو شناخت و حسش کرد؟ میشه از دور دوست داشت؟اصلا دوست داشتن چیه؟میشه یاد گرفت؟
دوست من میشه یه لحظه برام بشی یه آینه؟میخوام ببینم چقدر تب دارم...داغیه روحم رو حس میکنی؟نه بشین کنارم.قرص نمیخوام فقط بمون پیشم.خب؟تنهام نذار...
دوست من نوازشم کن.مثل یه دوست نه مثل مامانم.خب؟مثل همه نباش...خودت باش...بیا باهام بریم تا ستاره هایی که من مطمئنم من و تو هم مثل خدا عاشقشونیم.
دوستم دلم میدونی چی میخواد؟مه!یه عالمه مه که بریم توش گم بشیم.میای باهام؟دستاتو بده به من...میبینی چقدر عجیبم؟دستام یخه اما تب دارم!مگه مهمه؟گور بابای تب...تو اینجایی با من...دستام با دستات گرم میشه...
دوست من!ممنونم که با منی...ممنونم که تنهاییم رو لمس میکنی...ممنونم دوستم داری...ممنونم نوازشم میکنی...
راستی دوست من اسمت چی بود؟مهم نیست چون من همیشه بهت میگم دوست خوب من!
فعلا
رز صورتی
پیوست:اونایی که باید بفهمند میفهمند!اونایی که نفهمیدن هم مهم هستن اما تقصیر من نذارن...
روز جمعه اومده بود و بدجوری دلم هوای کهریزک رو کرده بود.یادمه سه سال پیش یه روز جمعه ی اواسط خرداد ماه بود که پا توی کهریزک گذاشتم.یادمه بچه های کلوب مارو بردن اونجا.نفری چهار هزار تومن گرفتن تا توی راه واسه ی بچه های اونجا چیزیهایی مثل ساندیس و کیک تهیه کنن.
توی راه کلی بهمون توصیه کردن قیافه نگیریم و گریه هم نکنیم.یادمه سارا دوستم در گوشم گفت: پس بهتره بمیریم!
وقتی رسیدیم دلم شور میزد!تا به حال اصلا فکر هم راجع به اینجور جاها نکرده بودم چه برسه به رفتن به اونجا!
اولین جایی که رفتیم قسمت سالمندان بود.بوی آمونیاک آدم سالم رو هم مریض میکرد چه برسه به ه عده از پیرمرد و پیرزنهای افسرده رو!حالت تهوع گرفته بودم و سر درد!حواسم رو پرت کردم به کتابی که دست یه پیرمرد بود.کیمیاگر!یه کم بیشتر کنجکاو شدم و اطرافمو نگاه کردم.همه مشغول چاق سلامتی با پیرمردا بودن منم به خودم جرات دادم و پیش پیرمردی که کتاب دستش بود نشستم...متوجه شد دارم نگاهش می کنم لبخند زد و گفت:سلام دخترم.
جوابش رو دادم و باهم شروع کردیم حرف زدن راجع به کتاب کیمیاگر.اصلا متوجه گذشت زمان نشدم تا لیدرمون اومد سراغمون و گفت باید به بخشهای دیگه هم سر بزنیم.خداحافظی کردم و پیرمرد گفت:
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از دست حسود چمنش
بعد از اونجا رفتیم بخش زنان سالمند.اینبار استرس نداشتم مستقیم رفتم سراغ یه خانوم سالمند خیلی ترو تمیز داشت قرآن می خوند.به زور خودمو جا دادم گوشه ی تخت فلزیش.آروم نگام کرد و گفتم:سلام مادر.
لبخند زد و گفت:سلام.
با هم حرف زدیم و از خاطراتش گفت.بچه نداشت و فقط یه برادر داشت که گاهی بهش سر میزد. صدای لیدرمون منو از خاطراتش بیرون کشید.دلم میخواست بیشتر پیشش باشم اما نشد.وقت رفتن ازم خواست اگه دوباره رفتم پیشش یه نهج البلاغه با خط درشت واسش ببرم.منم قول دادم و از اتاقش بیرون اومدم.رفتم سراغ یه اتاق دیگه توی همون بخش یه پیرزن تنها نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد. با لبخند رفتم سراغش. لهجه ی غلیظ اما شیرینی داشت.به سختی فارسی حرف میزد.باهم مشغول حرف زدن شدیم.انقدر غرق حرفای شیرینش شده بودم که متوجه نشدم لیدرمون بالای سرمه!
لیدرمون با خنده گفت:خانوم صورتی خوش میگذره؟1ساعته دارم صداتون میکنم.
خانوم پیر با خنده چیزی به ترکی گفت.لیدرمون هم ترک بود جوابشو نداد اما خندید.فقط بهم اشاره کرد که زود باش بریم.وقت جدا شدن خانوم مهربون صورتمو بوسید.تو راهرو از لیدرمون پرسیدم اون خانوم چ گفت؟
لیدرمون گفت:یادآور شد همسر بسیار خوبی دارم که انقدر مهربونه.
ایستگاه بعدی قسمت معلولین بود.قبل از رفتن به این قسمت تصوری از معلولیت نداشتم.یعنی هر چیزی که دیده بودم و می دونستم در حد فیلم و کتاب و حرف بود.اذان ظهررو میگفتن که ما رسیدیم بخش معلولین.اولین کسی که دیدیم حسین بود.یه مرد تپل و نابینا.سلام کردیم بهش و اونم با یه لحن بامزه حال و احوال کرد.ترسم کم کم ریخت.میدونین میترسیدم یه وقت نتونم تحمل کنم.توی بخش اول با خیلیها آشنا شدم.شاید به خاطر تنهایشون سریع باهات ارتباط بر قرار می کردن باهات.با خیلیها دوست شدم و قول دادم بازم میرم دیدنشون.
دفعه بعد نهج ابلاغه روخریدم و کل سیگار و چیزمیز و با شوق تنهایی سوار مترو ی حرم مطهر شدم. همه بد نگام میکردن مثل یه وصله ی ناجور بودم.با مانتوی رنگی مثل وصله ی رنگی توی یه موج خاکستری.بسی-جیها بهم زل زل نگاه میکردن.یه چیزی تو نگاهشون آزارم میداد.رسیدم ایستگاه آخر و یه دربستی تا خود کهریزک اول رفتم سراغ بخش سالمندان.پیرمرد با دیدنم گفت:
رایت سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن
باهم کمی حرف زدیم و رفتم سراغ پیرزن اما نبود...در به در همه جارو گشتم.بازم نبود.از پرستار سراغشو گرفتم.بی هیچ احساسی گفت:فوت کرد!
یخ زدم.پرسید: نسبی باهاش داشتین؟
نگاهش کردم.جوابی نداشتم.رفتم سراغ اون خانوم ترک تا دیدمش بغضم ترکید گور بابای همه ی توصیه های دنیا.بی حرف اومد بغلم کرد.بوی مامان بزرگم رو میداد.آروم شدم. ازم نپرسید چی شده.باهام شوخی کرد و از خاطرات بامزه اش برام گفت.بالاخره خندیدم.هرکی پرسید ازش ملاقاتیت کیه گفت: دخترمه.یکی از هم اتاقیاش گفت:بگو دختر همه ماست.سرخ شدم.
رفتم سراغ بخش معلولین و به همه سر زدم.ساعت 6بعد از ظهر دل کندم و برگشتم خونه.توی راه پله مادرم امد پیشواز.با لبخند گفت:خسته نباشی.خوش گذشت؟
لبخند زدم اما اشکهام روان شد...
از اون به بعد اونجا برام مقدس بود.هر جمعه صبح با اشتیاق بیدار میشم و خودم میرسونم اونجا...اونجا دیگه نه تنهام نه غمگین...اونجا خودمم...هنوزم نهج البلاغه ی اون خانوم باهامه...من دیگه تنها نیستم...
فعلا
رز صورتی
من سه روزه هی میرم تست میدم جوابای بامزه در اومد!!!![]()
بهترین ماشین برای من:بی ام دبلیو ام6((خوشمان آمد))![]()
از نظر دیگران:من یک دختر جذاب و پرطرفدار هستم!((اینو نمیدونم))![]()
از نظر اعتقادات ملیتی شبیه مردم کشور سوئد هستم!((من ایرانیمااا کاملا))![]()
من یک دوست واقعی هستم!![]()
بهترین نوع کفش برای من مدلهای پاشنه بلند و جذب کننده است!((وااااااااا؟؟))![]()
من می تونم یه موجود جهش یافته به نام استورم باشم!((نمیدونم یادتو هست یا نه همون زنی که توی فیلم همه شکلی خودشو در می اورد))![]()
من یه قهرمان نیستم اما موجود عادیی هم نیستم!((یعنی چییی؟))![]()
من از نظر هنری سبک کوبیسم هستم!!!![]()
اگر قرار حیوانی باشم...یک گرگ هستم!(قدرت رهبر بالا)![]()
از عناصر مختلف من آتش هستم!((عنصر تولدم))![]()
بهترین سن ازدواج برای من 20سالگی بوده!((احتمالا منظورش اینه که ترشیده ام))![]()
اگر قرار بوده من هنرمندی بشم احتمالا مرلین مونرو میشدم!![]()
من ساخته شدم برای مدلینگ!!![]()
من بین شیطان بودن و فرشته بودن متولد شدم!![]()
در زندگی گذشته ام یه پرنسس توی مشرق زمین بودم!!!![]()
از کرکترهای فیلم هری پاتر من شبیه اسنیپ هستم!!!!((البته من از اسنیپ خیلی خیلی خوشم میاد))![]()
من 75%شیرازی هستم!!![]()
اگر قراره بین تام و جری یکیشون باشم من تام هستم!((بیچاره من))![]()
زندگی من مثل فیلم ایگل آی طراح شده!((یعنی چیییییییی؟))![]()
حالا هیچکس نظری نداره؟
یه سر به این لینک بزنین!عضو بشین و تست بدین!جون خودم نصف اش خنده دار بود!![]()
فردا یه آپ طولانی دارم.![]()
تا بعد
رز صورتی


